تبليغاتX
چرت و پرتهای یه دختر آتیش پاره شیطون بلا

























چرت و پرتهای یه دختر آتیش پاره شیطون بلا

چرت و پرت خالص

بعضی موقع ها آدما واقعا به چرت و پرت احتیاج دارن! اینو وقتی می فهمی که نصف بازدیدکننده های وبلاگت از طریق جست و جوی کلمه ی نافذ و تامل انگیز "چرت و پرت" وارد وبلاگت میشن!

بــعضی موقع ها طرفِ چرت و پرت گو که شما باشی به هیچ وجه حوصله ی چرت و پرت گفتن نداری که دیگه چاره ای نیست جز مرور کردن چرت و پرت های قبلی توسط همون آدمایی که گفتم!

بــعضی موقع ها نه! تو میخوای چرت و پرت بگی ولی واقعا چرت و پرتت نمیاد! هرچی سعی میکنی دو کلوم ازین مُخِ هنگ کرده ی مبارکت بیرون بکشی...نمیاد که نمیاد!

بــعضی موقع ها هم کلا اعصابی که بشینی چرت و پرت بگی و ملت به چرت و پرتات بخندنو نداریـ !

بــعضی موقع ها هم کلا پشیمون میشی یه چیزی بگی که ملت بخندن! میخوای بیشتر بزنی اعصاب ملتو داغون کنی،که در این مورد چرت و پرت هیچ نتیجه ای نداره!

بــعضی موقع ها هم چرت و پرت میگی ولی حوصله ی عواقب بعدیشو نداری! (عواقب: نظر دادن! ندادن! جواب دادن ندادن..اینا!)

بــعضی موقع ها که کلا اصلا از تو فاز چرت و پرت خارج میشی و میری تو جاده آسفالت! که در این حالت بهترین کار اینه قبل از وقوع هرگونه حادثه ای!کلا بیخیال وبلاگت بشی و اصصصلاا به هییچ وجه بهش سرنزنی!....یه مدت فراموشش کنی هم به نفع خودته هم دیگران!

بــعضی موقع ها هم حوصله ی چرت و پرت نوشتنو داریا ولی اصا نوشتنت نمیااااد! که این حالت خیلی بده! (تامل بفرمائید!) (مشابه حالت دوم!)


بــعضی موقع ها هم میخوای چرت و پرت بگی و بینیویسی! ولی اصلا دوست نداری هیشکی بخوندش! که در این حالت هم اگه ننویسی خیــلیــــ سنگین تری!


بــعضی موقع ها هم حوصله ی وبلاگ نویسی از نوع چرت و پرتشو البته! داری ولی حوصله ی خبر کردن و جواب و تائید نظرات و از این مخلفاتشو نداری! که باز هم اگه ننویسی سنگین تری! چون بعدا عذاب وجدان میگیری!

بــعضی موقع ها هم جَو وبلاگ نویسی شدیدا میگیرتت و میخوای گرد و خاک کنی ولیــ یه خورده که فک میکنی میگی نه بیخیال! آخه تو این دنیای فانیـــ ...!

بــعضی موقع ها هم اونقدر به چیزای دیگه!(سوژه های فشنگ تر!)فک میکنی که دیگه فِکر چرت وپرت گفتن هم به ذهنت نمیرسه چه برسه به عمل کردنش!

بــعضی موقع ها هم اونقدر دلت غم داره که.....!

بــعضی موقع ها هم میترسی (یا: بدت میاد!) از نوشتن و چرت و پرت گفتن..آخه می ترسی ملت فک کنن خیلی خوشحالی و...دوست نداری اشتباه در موردت فک کنن! (که البته بعضی موقع ها لازمه!) !

بــعضی موقع ها هم اونقدر حس نفرتت نسبت به این دنیای مجازی گل میکنه که حالت از کانکت شدنش به هم میخوره چه برسه به نوشتن توش!

بــعضی موقع ها هم که کلااا نا امید میشی! میگی: آغا! اینا کیلو چنده ؟؟؟

بــعضی موقع ها هم دغدغه هات انقد زیاد میشه که شخصا صفحه ی وبلاگت رو باز میکنی و(ضمن نگریستن بهش!) میگی: زِکی! (با رعایت تمامیِ قواعدِ تلفظی!)

بــعضی موقع ها که کلا تو فاز دَنسی ُ ازش میترسی ُ...!

اینا بــعضی از دلایلی بود که یک وبلاگ نویس(از نوع چرت و پرت نویسش) به خاطرش یه مدت بیخیال نوشتن میشه و سر و وضع وبش میشه اینی که شما روئیت میکنین!

درک کنید عزیزان! درک هم میخواید نکنید نکنید! فرقی نمیکنه!

پ.ن:

 بسیار ساری! به خاطر این که دراین پست، زیاد از کلمه های: "بــعضی موقع ها!" "کلا!" "اصلا!" و حروف ربطِ: "که" و "هم"! و همچنین ضمیر: "-ِ ش" زیاد استفاده شده است!

 

آی لاو یو شدید یکیو....

مخلصیم!

فعلا!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 22:2 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون| |

وقتی وبلاگ‌نویسی تندوتند پست می‌نویسد یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش. وقتی وبلاگ‌نویسی چندروزی هیچ مطلب تازه‌ای نمی‌نویسد یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد. کلا وقتی آدمی وبلاگ‌نویس می‌شود یعنی حالش بد است

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 16:5 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون|

کنکور آزمایشی !

توضیحات: این متون دقیقا سر جلسه امتحان نوشته شده! (حروف پررنگ علامت داد زدن هست!لطفا با صدای بلند بخونین)

چادرمو درمیام،میزارم رو کیف یکی از بچه ها..در سالونو باز میکنم: به به جمع همه جَمعه فقط منو کم داشتنمریمو پیدا میکنم میرم جلو یه دست و احوالپرسی خرجشه

سلام سلام چطوری...با بروبچز در حال چرت و پرت گفتن هستیم که یکی از ته سالن داد میزنه: ستارههه شماره صندلیت چنده؟  من: سی و شیییش مراقبه یه چشم غره ی حسابی به ما میره و اون یکی باز داد میزنه: بیا جات اینجاس!

از مریم و فاطمه اینا جدا میشم صندلیمو پیدا میکنم،صندلی جلوی مهناز! میشینم....یه احوالپرسیِ کوتاه با اینوریااا ، دیگه حله!

مهناز: چی واسه مریم گرفتی؟   

- یه مجسمه... تو چی؟

یه کتاب شعر

-اوکی خوبه.

خانوما ساکت چقدر سروصدا میکنیییییین

(هم اکنون یکی کنارم رد میشه! وایسین ببینم کیه؟ بببعععلهه بازرسا اوومدن و من همچنان در حال نوشتنم...یه دور زد و اومد بالای سرم  سلام ...سلام...چقدر وقت داره؟....اووووم ۱۲۵ مین نه یعنی دقیقه...اوهو...سوالا چطوره؟.....خوبه سلام میرسونه... ... مهسا و نازنین برمیگردن نگامون میکنن: قضیه چیه؟ (باحرکات صورت) هیچی (بازهم با حرکات صورت)  ... بازرسه به راهش ادامه میده....رفت....منم به بقیه ی نوشتنم ادامه میدم

خب داشتم تعریف میکردم: مراقبه میگه ۱۸۰ نفر طبقه ی بالا هستن جیکشون در نمیاد اونوقت شما چند نفر...

اراذل سوم گرافیک ان دیگه نمیشه انتظاری ازشون داشت  مراقبه: ماشالا بیش فعال هستینا

بچه ها یخورده باهاش حرف میزنن....سرمو میچرخونم (اوه اوه ساندیسارو آوردن) خب داشتم میگفتم..این ور اونور وول میخورم...فاطمه: ستاره چته حالت خوش نیستا امروز!... نخیرشمدارم به این فک میکنم این ۲.۳ ساعتی که وقت اضافه میارمو چیکار کنم؟

مهناز: گوشیتو آوردی؟ ... آره!... خب اس ام اس بازی میکنیم ... من:پایه تم بد رقم!

خلاصههه سروصداها میخوابه و برگه هارو پخش میکنن(رو زمین)

یه یک ساعتی گذشته...سالن در سکوتی عمیق فرورفته!! ... همه رفتن تو جَوِ درس و سوالا...سرشون تو برگه خودشونه که یهوووووووووووو

ما نی نی کوچولوهای ورووجک راحتیم حالا توی این پوشک

چی بوووود؟ وای خدااا یکی داره گوشیش زنگ میخورههههههه گوشیه کیههه؟ مریممممممممم؟!!!!!!!!!!!!

مراقب: قطعش کن خانووم

با صدای دلنشین چسب قیریییچ

دیگه هیشکی حال خود نمیفهمههه

زهرا نیگام میکنه  ...  دارم میترکم از خندهه ... بیچاره بچه ها وحشتناک دارن خودشونو کنترل میکنن

صدای آهنگ قطع میشه مریم بر میگرده منو میبینه!خودش داره میپکه! من دیگه زیر میزم!!

نیم ساعت میگذره،همه دیگه تموم کردن...کاری ندارن! مهسا سرشو گذاشته رو میزو خوابیده! فاطمه کله شو یه ۳۶۰ درجه ای میچرخونه نکنه یه سوژه ی جالبی چیزی پیدا کنه!.... نازی سرشو بالا میکنه و برمیگرده طرف مااا قیافشووو  همه:

هیییسسس  ()

دستامو میکشم جلوو یه خورده عضلاتمون باز شه نه که خیلی زحمت کشیدم!!

بغل دستیم داره خودشو میکشهچسبیده به دیوار سرشو کج کرده چرخوندهه داره میمیره یَک اوضاعی داره!! پاسخناممو دقیقا مییگیرم جلو روش که راحت بتونه ببینه انقد به خودش زحمت نده!بدبخت نمیدونه رو دست کی هم داره نگاه میکنهه

کارتم میفته رو زمینخانومه برش میداره بهم میده! میزارم گوشه میزمچندتا نگاه معنادار به بچه ها... سرمو میندازم پائین: زبان اصلا حوصلشو ندارم  ریاضی؟ لوگاریتم...ماتریس  آخی یادش اصلا نخیر...نگاشم نمیکنم...قسمت بعدی فیزییک OMG حرفشم نزن بعدی! شیمییی آخییی  درس مورد علاقه ام! یه سوال جواب میدم...میرم تو فکر سال اول دبیرستانم اَه چه سال مزخرفی بود ولی خوشیه خودشو داشت.... (مدادمو تراش میکنم) بدبخت بغل دستیم خیلی دلش میخواد بدونه چی دارم مینویسم =)) مهسا هم برگشته داره نیگام میکنه

کل سربرگ و پاورق و اینا سیاه شده  به من چه جا واسه نوشتن نذاشتنآخه نمیگن یهو یکی دلش خواس انشا بنویشه چیکار کنه؟

پیس پیسسسشییییییییی

سرمو بالا میکنمهااا؟ بچه ها همه جییغ و وییغ اووی بابات اومده! زهرا میگه: باباته هاا!! میگم کو؟ میگه داره چایی میخوره بعلهه فرموده بودن واسه بازدید میان

پدر گرامو از دور میبینیم .. بچه ها برگشتن نگام میکنن همه داریم میخندییییم

بابا: سلام چیکار کردی؟ من: سلام (پاسخنومه رو نشون میدم) نیگاا چقدر پربارههه (کلا شاید ۲۰ تاش سیاه شده باشه)

بابا: اون سوالایی که مطمئن نیستیو نزنیااا من: چشششم خیالتون راحت کلا نمیزمم ... همه:

باشه من دم در منتظرتم...اوکی!

همه میخندیییمزهرا حالا گیر داده بلهه ماهم اگه...

مراقب: خانوماا ساااکتت چقدر حرف میزنییین

من و زهرا به حرفمون ادامه میدیم

مریم برگشته داره بمون میخنده  بگذریم این وسط مهسا و نازنین هم دارن فیض میبرن!

یه سری دیگه بازرس اومدن.. باز کارت من افتاده رو زمین بازرسه برش میداره ... مال منه کارتمو میده میگم مرسی...بغل دستیام شاکی شدن داد میزنن خب بذار تو جیببببت

خب حالا چرا میزنییی

همه میخندن  کلا جو خیلی باحال شده  صمیمی دوستانهه مهسا که کلا برگشته رو به ما نشسته رهرا لم داده به دیوار و...  برمیگردم  مهناز نصفیش رو صندلیه نصفیش رو زمییین.......میگم: مهناااز ازون قه قهه هاش میزنه و صاف میشینه

مراقبه میگه: چرا انقد حرف میزنین .... خب حوصلمون سر رفتهههه.... محدثه: ۲.۳ ساعت زیاده نمیتونیم انصراف بدیم؟! .... =)))) من و مهناز پخش زمین میشیم...سالن میترکه...مراقبه میگه ببخشید نمیدونستن شماها انقد ماهرین که سوال ندیده جواب میدین (باز مدادمو تراش میکنم) ... محدثه: تخصصی هم انقد وقت دارهههه؟..... وای خدا از دست اینا

زهرا:-----(سانسورهحرفای کینه دار و خیلی دردناکی میزنه امروز هم داره زهرشو میریزه) من هیچی نمیگم با خنده جوابشو میدم!... نمیخوام بذارم امروزمو خراب کنه

بچه ها دارن میخندن  چه خبره؟! دیگه سالن روهوائه! کی به کیهه!!!

محدثه داره رو میز میزنه (با ضرب تمبک) حالا همه گی بیان وسط ممممسسسسط

کیکارو آوردنن .... همه ذوق مرگ که بالاخره کیکا رسید...حالا بچه های ما میخوان کیک باز کننن یا خداااااا جیرین جیییرییینگگگگگ کل سالونو برداشته

سوالای تخصصی رو آوردنننننن.... زهرا: صلواااات  ... مراقب: هیییس من: بزن اون کف قشنگه رووو

تو فرصت برداشتن برگه ها: من: مهناز بلوتوث نداری؟ مهناز: چراا (داره موبایلشو در میارههههه)

محدثه: کی برگه هارو بردارییییم؟ مهناز: ۱.۲.۳ میگگن همه میپریم رو برگه هااا

مریم به محدثه : ۹۵ = ۳ .. محدثه: بچه ها ۹۵=۳ ! (تقلبی)

هنگام جواب دادن به سوالات تخصصی:

دیگه رفتم تو فاز شیطنت اصلا حوصله ی جواب دادن ندارممیخوام سریع برگمو بدم و برم بیرون

حالا دیگه بیکارم و افسرده:...

هنوزم نصف کیکم مونده! با دست لهش میکنمتیکه هاشو برمیدارم ... به زور قورت میدمم

نازی نیگام میکنه: ابروهاشو میندازه بالا میخندم  زهرا و ساجده دارن گل یا پوچ بازی میکنن محدثه و مهناز و فاطمه هم ازینوررر  مراقب میاد جلو یه چیزی میگه همه میزنیم زیر خنده

دیگه همین دیگه...تموم شد بعدشم اومدیم خونه!

اینم از کنکور آزمایشی دادن سومااای گرافیک

الانم کلی کار دارم...بعد از ظهر باید برم تفللللللد

قررررررررررررررررربونتون

 فعلا

 

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 12:35 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون| |

قسمت3:

لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گلها انار شد ،داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

کافی است انار دلت ترک بخورد .

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:46 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون| |

قسمت 2:


لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.

خاکستر لیلی هم دارد امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس میگیرم.

لیلی گفت: کاش مادر می شدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن.تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد.ساهده.بی تاب.بی تب.

خداگفت: اما من تب و تابم.بی من میمیری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم اگیز است.مرگ من.مرگ مجنون.پایان قصه ام را عوض میکنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست دریا تشنگی است و من تشنگی ام تشنگی و آب.پایانی ازین قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:31 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون| |

خدا گفت زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت:من.

خدا شعله را به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.

سینه اش آ؛تش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا می کرد.

لیلی گُر می گرفت.خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:31 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون| |

یه سلام بسیار فجیحانه تقدیم شما 

خوبین؟خوبین دیگه...باید خوب باشین من که خوبم شما هم باید خوب باشین چاره ای نیس!!!

 نمیدونید با چه حال فجیحی دارم مینویسم

ما هم این روزهای آخر تابستون داریم به شدت به خودمون فشار میاریم  که خوش بگذرونیم تا حدود بسیار کمی هم موفق شدیم

جاتون خالی دیشب با دوستم رفته بودیم پااااااارک یک اتفاق بسیار فجیحی افتاد که به طور فجیحی پوکیدیم

من و مهسا وایساده بودیم ۲تا پسره داشتن میدویدن....یکی دنبال اون یکی میکرد میخواست بگیردش....به طور بسیار فجیهی وقتی اومد از جلو ما رد بشه با زمین عصابت کرد...میخواست پاچه ی اون یکی رو بگیره نتونس شیرجه زد رو موزائیک....فک کن تمام قددد....این به جهنم کاش همین بود....یهو درومد گف حیف که در رفت وگرنه میگرفتمش...وای اینو که گفت یعنی مردم....افتاده بودم رو زمین دلمو گرفته بودم و غشششش....مهسا هم غش کرده بود خنده داش میمرد...فقط یکی باید میومد مارو جمع میکرد...بیچاره بدبخت حول شده بود نمیدنست چی بگه که ضایعگیش برطرف بشه بدتر زد خرابش کرررررررد.whistling..ما که همونجا دیگه ترکیدیم...نفهمیدیم پسره با چه رویی پاشد رفت....بعدشم با دوستاش اون طرف به طور موازی با ما داشتن راه میرفتن....پسره داشت ناله میکرد آآآآآآآآآآآآآخ انگشت پام

یه اوضاعی بود که فقط باید میبودین و میدیدین

خلاصه این که از دیشب

تازهه پریشب هم که به طور فجیحانه ای به سراغ لپ تاپمان رفتیم تا دیدار را تازه فرماییم

یهو به طور فجیحی وقتی درش را  باز نمیدیم دیدیم مورچه های موزی خَر از میان کلیدهای صفحه کلید صف کشیده و بیرون آمده و خودنمایی میکنند....لپ تاپ را برعکس نموده دیدیم در شیارهای پشت لپ تاپ هم مدام مورچه ها در حال رفت و آمد هستند...مورچه های بیشعور به ما دهنکجی کرده و برای ما ۲قورت و نیمشان هم باقی بود....به طور فجیهی عصبانی گشته و لپ تاپ را برداشته به دفعات زیاد آن را به زمین کوباندیم تا نکند مورچه ها از ان بیرون بیایند Rolling Pinولی زهی خیال باطلخمیازه...تعدادشان بیشتر از آنی بود که فکرش را میکردیم و افاقه نکرد...در یک حرکت انتحاری به سراغ جارو برقی رفته و آن را آوردین....روشنش کرده و آن را روی لپ تاپ گرفته بودیم...خیال باطل.اصلا حواسمان نبود که کلیدهای کیبورد لپ تاپ بسیا ظریف و سست هستند وقتی مکش جارو را به طور فجیحانه ای روی آن ها گرفته بودیم نزدیک بود کلید ها دانه دانه در حلق جارو فرو بروند خنثیکه به دادشان رسیدیم......تمام لپ تاپ را جارو کردیم ولی باز هم افاقه نکرد و مورچه ها با وقاحت تمام در لپ تاپ رفت و آمد کرده و زندگیشان را میگذراندند...عقل خودمان به جایی نرسید...به سراغ پدر گرام رفتیم و ماجرا را تعریف فرموده و خواستار کمک شدیم....پدر هم در یکی حرکت بسیار فجیحانه اسپری حشره کش را برداشته و به طرف لپ تاپ حرکت کردند و فرمودند تنها راه حل همین است....ما هم که کارهایمان به نتیجه ای نرسیده بود چاره ای جز قبول کردن راه حل نداشتیم...خنثی..خلاصه حشره کش را نثار مورچه های بی ریختِ چندش آور کردیمRolling Pin و به خیالمان دیگر از شرشان راحت خواهیم شد....هم اکنون تا تَهِ لپ تاپ پر از مورچه مرده است.....خدانکند احیانا لپ تاپ خراب شود و گرنه اگر خواسته باشیم آن را دم مغازه ببریم تا درستش کنند آبرویمان تمام و کمال میریزد...این نکته هم جالب توجه ست که بنده هیچ نوع شکلات و شیرینی ای جلوی لپ تاپ نخورده بودم که مورچه شود...نمیدانیم چه قطعه ای در آن به مزاق مورچه ها خوش آمده که این گونه آن را دوره کرده اند...مردشورشان را ببرد.Rolling Pin...لپ تاپ را رها کرده و به سراغ کارهایمان رفتیم...در پاسی از شب که پشت پی سی نشسته بودیم یک دفعه مادر گرام به طرز فجیحی وارد اتاق گشته و به ما خبر داد که مورچه ها هنوز کاملا کشته نشده اند و همچنان در حال رفت و آمد هستند.....مخمان به طرز فجیحی سوت کشید و ناگهان از کار افتاد.....فرمودیم ما نمیدانیم خودتان یه کاری سرشان بیاورید.....دوستان پیشنهاد دادند پیچ هایش را باز کنیم و بگذاریم مورچه ها راحت تر نفس کشیده و تردد کنند....یا اصلا لپ تاپ را بگذاریم محلی برای لانه ی مورچه ها و کاری به کارشان نداشته باشیم و بگذاریم زندگیشان را بکنند....بعضی نیز پیشنهاد دادند لپ تاپمان را به آن ها واگذار کنیم که ما در جوابشان فرمودیم: زِکّی

این هم از گرفتاری ها و ماجراهای این ۲روز اخیر

امروز هم به شدت کار داریم....اعم از آپ کردن ۳ وبلاگ و خبر کردن دوستان محترم برای آپ و همچنین حلالیت طلبیدن....از مرتب کردن و جاروکشیدن اتاقمان که خود کار بسیار وحشتناک و دشواری است بگذریم که مانتویمان هم هنوز ترتیبش را نداده ایم.

یک خبر بسیار مهم و قابل توجه و فجیح دیگری هم افتاده که برای هیچ احدالناسی که مرا میشناسد قابل باور نیست و آن هم این است که بنده هم به قبیله ی ماه عسلی ها پیوستم....بنده که حالم از ریخت(تیپ)احسان علیخانی به هم میخورد حالااااااا.....

بسیار تعجبانه است این ماجرا....حالا که ما این برنامه را دوست داشتیم به شرطی سال دیگر جلویش را بگیرند و نگذارند پخش شود و یا مجریش را عوض میکنند(میگذارند امیرحسن مدرسAngry Elf) حالا بنگرید!

هم اکنون یک عنکبوت بسیار وقیح در حال تردد روی مانیتور است برای خودش روی صفحه اینورو آنور رفته و نمیگذارد ما حواسمان را بفهمیم..نمیدانیم چرا زندگیمان را حشره برداشته است...به وقتش به حسابشان میرسیم به طوری که دیگر نتوانند از لانه هایشان بیرون بیایند چه برسد به این که بایستند  راست راست در چشمانمان زل بزنند.Rolling Pin

دوستان محترم

همان طور که اطلاع دارید از فردا مدرسه ها باز میشود...بنده هم تصمیم گرفتم به طور فجیهی بچسبم به درس ها و کارام(تصمیم گرفتمااا) در نتیجه کمتر میام نت...این وب هم هفته ای یه بار(عموما ۵شنبه ها)قراره که آپ بشه.....شما می تواانید با نظرات امید بخشتان به وب گرمای خاصی ببخشید.

 

متشکریم

چقدر چرت و پرت های امرزمان رنگ ادبی به خود گرفت!

چند نتیجه گیری از این آپ به عمل می آوریم:

۱- هیچ گاه در مقابل دخترها حرکات نمایشی از خود بروز ندهید ممکن است در حد تیم ملی دچار ضایعگی شوید!

۲- لپ تاپتان را هیچ گاه بدون حفاظ روی زمین نگذارید..مورچه ها به شدت به قطعان لپ تاپ علاقه مندند!

۳- به هیچ وجه به صدا و سیما و برنامه هایش دل نبندید...!

به طور فجیحی به سراغ پی نوشت ها میرویم که امروز جنبه ی نصیحتانه و امری دارد:

۱- اصلا به غلط های املایی این آپ توجه نکرده و خودتان را درگیرشان نکنید.

۲- اصلا به خاطر مدارس و تحصیلات خودتان را غمگین و مضطرب ننموده و با کمال ارامش با آن ها برخورد کنید.

۳- از همین الآنتان لذت ببرید....سعی کنید در هر مکان و زمانی که هستید لذت ببرید هرچقدر هم به نظر خودتان فجیح و غیر قابل تحمل باشد.

۳- لامپ های اضافی را خاموش فرمایید.

۴- نظر بدید به طور فجیحانه ای.

۵- مارا حلال کنید.فراموشمان هم نکنید.

بسیار متشکرم

تا آپ بعدی

خدانگهدار
 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:45 توسط ستاره جوووووووووووووووووووووووووون| |

Design By : Night Melody